|
لحظه
ها همیشه خواستن که تورو بگیرن از من ....چه غریبو ناشناسه جاده
به تو رسیدن
· ما لحظه ها را
میگذراندیم تا به خوشبختی برسیم افسوس خوشبختی همان لحظه ها بود که رفت .
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : - نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت : - نامش نسترن است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت : - من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت : - مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت : - نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !
مردم اغلب ، بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش... اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان باش.. اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش. نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...
نیلوفران پا رسی
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش ! شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن چون شاید هیچوقت هیچ کس تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه !!
نمي دانم دلم گم شده يا اوني كه دل به او سپردم.
یه دفعه ، مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی آره پروانه شدم که پرم سوخته شه تا آتیش دل تو ، به دلم دوخته شه که بسوزه پرو بالم که ، راحت بشه خیالم
هزار خیابان فاصله دارم با او هزار خیابان فاصله دارم با خود چرا زنده باشم وقتی در تاریکی قدم می زنم وقتی که او مرا و گلدان ها کنار پنجره را از یاد برده است . زخم ها یم را نمی بندد چشم هایش را می بندد
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او هر روز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم........
ببخشم کسانی را که هر چه خواستند با من با دلم با احساسم کردند..... ومرا در دوردست خودم تنها گذاردند.... و من امروز به پایان خودم نزدیکم... پروردگارا به من بیاموز در این فر صت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند....
دلم خیلی میخواست معنای عشق و دوست داشتن رو بدونه !
معنای غروب رو ! ولی کاش هرگز این آرزو رو نداشت ! هر غروبی زیباست جز غروب عشق چقدر شکستن بی صدا ! چقدر تحمل چقدر انتظار نشستن واسه فردا ! چقدر امید و دلخوشیهای الکی !!! وقتی میبینی عشق دروغه ! چراغش بی فروغه ! وفاش همینه !! واسه چی میخوای بمونی ! برو از این دنیا راحت کن خودت رو ! آسمون عشق ابری شده ! تماشا نداره ! مهر و وفا مرده اینکه دیگه حاشا نداره ! دلا سنگ ، هزار رنگ همش ریا و دو رویی ! پس کو تو دلها وفا ! کو ؟؟؟؟ پس عشق و عاشقی چیست ؟؟ بالاتر از اینکه بخوای جونت رو بدی ؟؟!! بسه بسه ... ای دل بیا بریم ...
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!
آدما میتونن عاشق کسی شن که از جنسشون نیست..این چرته که میگن کبوتر با کبوتر باز با باز...
ما از جنس هم نبودیم نه؟ قولو قرارمون چی شد... رویای عاشقونمون... اون همه عطر عشقی که پیچیده بود تو خونمون... اون همه حرفای قشنگ که واسه هم میزدیم...اون همه احساسی رو که هردو ازش دم میزدیم؟...
دفتر عشـــق که بسته شـد بشنواین التماس رو
راز عشق در ادامه مطلب بخونید
زندگي تكثير ثروتی است كه نامش محبت است
یادته کنار دریا
در غـــربتِ مـلالِ خـــویـش ، مـی گریم . . .
بــرگی خشـک ، فــتاده درغـــروبِ دلتنگی . . .
دیگه خستم بخدا خستم فراموش کردنش خیلی سخته همه میگن دوباره عاشق شو ولی باز عاشق شدن هم خیلی سخته امین داره میمیره.....
گفتم ای ساده دل ساده فراموشش کن تا کجا چشم بدین جاده فراموشش کن دست بردار ار او خاطره بازی کافی ست فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن مردمان نگهش قله نشینند هنوز دل که در دره نیفتاده فراموشش کن گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدش دل ولی گفت نشو ساده فراموشش کن به شما برنخورد پای غزل بود و شکست اتفاقی است که افتاده فراموشش کن امیدی نیست
نامه رسان نامۀ من دیر شد
کودک ولگرد فلک پیر شد خون به رگ زال زمان شیر شد بردۀ بیچاره ز جان سیر شد نامۀ ما را نکند باد برد یا که فرستنده اش از یاد برد یا دگری بر دگری داد برد صید شد اندر ره و صیاد برد نامه رسان نامۀ من دیر شد کودک ولگرد فلک پیر شد دیده به در دوخته ام قرنها ز آتش غم سوخته ام قرنها چهره برافروخته ام قرنها سوخته ام سوخته ام قرنها نامه رسان نامۀ من دیر شد کودک ولگرد فلک پیر شد نامۀ یوسف به زلیخا رسید دستخط قیص به لیلا رسید قاصد وامق بر عذرا رسید نامه رسان جان به لب ما رسید نامه رسان نامۀ من دیر شد کودک ولگرد فلک پیر شد لک لک آوارۀ بی خانمان روی چنار آمد و زد آشیان جوجه بر آورد زمان در زمان هر نوه اش شد سر یک دودمان نامه رسان نامۀ من دیر شد کودک ولگرد فلک پیر شد
تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان خاکی باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد.
کنج دیوار مینشنم و از تنهاییم لذت میبرم
می توان دلتنگی های عشق را به همین فصل پاییز همانند کرد. با هزار رنگ جادویی و زیبایش و زخمه های شیرینش بر درخت. جان درخت خشک ، برگ هایش زرد و رگهایش یک به یک بسته می شود ولی به امید بهار همه تلخی ها را به جان می خرد. درخت می داند که باد سرد خزان او را نیمه جان می کند و تمام زیبایی او که به برگهای سبزش هست را فرو می ریزد و باران پاییزی مقدمه یخ زدن های متتد ریشه هاست؛ اما به عشق بهار دم نمی زند و تاب می آورد. اگر درخت زنده را در زمستانی یخ زده و سخت هم ببینید می دانید که دل او به عشق زنده است و چند صباحی دیگر دوباره عاشقی از سر می گیرد. محبوب خوبم! در این خزان دل که جز یاد تو دل خوشی دیگری ندارم، شادم که بهار نزدیک است.
آسمان آسمان پرده ای است، پرده ای آویخته از پنجره، و خدا، پشت سر ابرها، غرق تماشای ماست. آن طرف آسمان: پنجره هایی غریب. این طرف: بوی درختان سیب و خدا خیره به دنیای ماست. می شود پر گشود، رفت به آن سوی درختان سیب. آن طرف ابرها، ان طرف پنجره ها جای ماست.
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید... چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ... همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم! با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است
منو تو فصل دلتنگی کجای جاده گم کردی
|
About![]()
من امین - یه عاشق بی قایق تو دریاها مینویسم ..چشمامو میبندم تو دریا میمیرم.. Archivesهفته اوّل بهمن 1390هفته دوم دی 1390 هفته چهارم شهریور 1390 هفته اوّل مرداد 1390 هفته اوّل اردیبهشت 1390 هفته اوّل آذر 1389 هفته چهارم مهر 1389 Links
ساراي تنها
|