دختر شبهای پاییز |
|
یه کلیپ عاشقانه برای نگار
اشك عاشق
اشك عاشق بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد در سكوتي تلخ دست سردم گرمي دست تو را احساس مي دارد
در حباب اشك ديدگانم لحظه ديدار مي بيند آتشين لبهايم از باغ لبانت بوسه مي چيند مژه بر هم مي زنم ، افسوس بار ديگر خواب مي بينم بر حرير آرزوها مي نويسم : عشق من برگرد بي تو از دنيا گريزانم بي تو از اندوه می ميرم
انتظار
شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد دلم ميخواد....
نگاررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
عشق
هفت شهر عشق
همه محكوميم
همه محكوميم در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي...
روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن... قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن فراموشم
فراموشم درجواني غصه خوردم هيچکس يادم نکرد
در قفس ماندم ولي صياد آزادم نکرد
آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادمنکرد اين روزا چه خبره
اين روزا چه خبره اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
داستان دل من
داستان دل من گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي
هميشه به خدا توكل كنيم
هميشه به خدا توكل كنيم خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام
دست تقدير
دست تقدير نرسيديم به هم بازی يک تقديريم وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم چرا دنيا اينتوريه
چرا دنيا اينتوريه اگه قرار بود تو دنیا چیز دیگه ای باشم کاش ميشد در ناشناخته مکاني غريب سرانجام
سرانجام مرا عمري به دنبالت كشاندي سرانجامم به خاكستر نشاندي ربودي دفتر دل را و افسوس كه سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت پس از مرگم سرشكي هم فشاندي گذشت از من ولي آخر نگفتي كه بعد از من به اميد كه ماندي
خودم
نگار من اينم ظاهرم اينه باطنمم كه ديدي تا آخرش ماله من باش
| |
|
لطفا دلنوشته هامو کش نريد ( پيگرد قانوني داره ها..!
|